دینا میره مهدکودک
چندوقتی بود که دوست داشتی بری مهدکودک آخه دختر عموهات یکیش پیش دبستانیه یکیشم اول ابتدای وقتی اونا با هم از مدرسه حرف میزدن توام الکی از مهدت باهاشون صحبت میکردی.وقتی هم که میرفتیم بیرون تا میدیدی دیواری رو نقاشی کردن گیر میدادی که اونجا مهد کودکه منو ببرین اونجا.تا اینکه بالاخره با یکی از دوستام که دخترش یه سال از تو بزرگتر بود تصمیم گرفتیم یه مهد خوب پیدا کنیم و روزی یکی دو ساعت ببریمتون.به چند جا سر زدیم ولی از محیطش خوشمون نیومد ولی بالاخره بعداز کلی تحقیق یه مهدخوب پیدا کردیم و قرار شد روزی 2 ساعت ببریمتون .9 اردیبهشت اولین روز رفتنت بود من استرس داشتمو تو خوشحال بودی نشستم تو سالن و تو با خانم مربیت رفتی پیش بچه ها هنوز یکم خجالت میکشیدی بعد یه ساعت تازه یخت باز شد و با دوستات بازی کردی جالبه که اصلا بهونه منو نگرفتی و منو ندیدی منم از فرداش با خیال راحت گذاشتمت مهد و با دوستم دوساعت پیاده روی کردیم.فعلا چون یکم سرم شلوغه یه روز در میون میبرمت ولی احتمالا از هفته بعد هر روز ببرمت.




دینا میره مهدکودک 


